ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

ریحانه عسلی

تولد عسل ما و ماجراهاش تا به امروز

1391/2/2 22:28
272 بازدید
اشتراک گذاری

...تا اینجا تعریف کردم که ریحانه ما، این گل بهشتی ، بعد از گذروندن ٩ ماه بارداری به دنیا اومد.

با وزن 2600 کیلوگرم و قد 47 سانتی متر . یه فرشته کوچولویِ ریزه میزه.

الهی من فدای قد وبالات شم. من که هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم.الان هم هنوز همون حس رو دارم، تازه بیشتر هم شده.بابایی هم همینجور دور و برت می چرخید. خیلی خیلی دوست داشت بغلت کنه آخه 9 ماه انتظار کشیده بود تا همچین روزی برسه و عزیز دلشو ، یکی یه دونه شو بغل کنه و بو کنه و ببوسه...

مامان جون وخاله اکرم هم که سر از پا نمیشناختن و تازههههههههههههه بقیه خانواده هم تو دزفول منتظر بودن که ما زودی بریم اونجا و گل نوشکفته ما رو ببینن.

ما بعد از 11 روز همگی سوار هواپیما شدیم و حرکت کردیم به طرف اهواز. چون اون موقع پرواز دزفول هنوز راه نیفتاده بود. آقا جون هم اومده بود اهواز به استقبال اولین نوه ش.

ما تقریبا تا 40روزگی تو ، دزفول بودیم. خیلی تو دزفول به ما خوش گذشت. برا دیدن تو خیلی ها اومدن و کلی کادوی خوشگل خوشگل برات اوردن.

بعد از اون هم تا وقتی که هنوز 6 ماهت نشده بود یه بار دیگه دزفول رفتم یک ماه اونجا موندم. آخه نگهداری از تو ، دست تنها اونم تو غربت،خیلی برام سخت بود.بابایی خیلی کمکم میکرد ولی بازم نیاز داشتیم که کسی کمک دستمون باشه. یه مدت تو، وقتی که تقریبا 2-3 ماهه بودی، خیلی شبا دیر میخوابیدی.مثلا ساعت 3 یا 4 شایدم بیشتر. بعضی وقتا اینقدر خوابم میومد که دوست داشتم فقط 5دقیقه بخوابم تا خستگی در بره ولی.....

ماشالا اینقدر شیطون بودی که نگو..... یه وقتایی هم دوست داشتی بازی کنی ولی....مامان جون نصف شب که وقت بازی نیست الهی من دورت بگردم وقت خوابه  قلبماچ

 بار دومی که رفته بودیم دزفول ، من و مامان جون رفتیم خواستگاری زندایی سارا، تا موقعی که هم میخواستیم برگردیم هنوز جلسات خواستگاری در حال برگزاری بود یعنی دیگه تقریبا مطمئن بودیم که سری بعد واسه عقددایی مهدی بر میگردیم.

همینجور هم شد و 14بهمن سال 90 شد عقد دایی مهدی.

خدارو شکر تو اون روز دختر خیلی خیلی خوبی بودی و کلی هم شیطونی کردی. تا اون روز تو سینه خیز میرفتی ولی از فرداش برا اولین بار چهاردست و پا رفتنت رو شروع کردی. ما هم همش به دنبالت از این ور به اون ور.

ما برای چهارمین بار بعد از تولدت عید سال 91 به همراه عمو امین و زنعمو نجمه که الان یه نی نی توراهی دارن و قراره بشه  دخترعموت ، از تهران رفتیم به سمت دزفول

این اولین بهار و اولین نوروزی بود که ما با جگر گوشمون تجربه میکردیم.سخت بود ولی شیرین. آخه تو به این همه شلوغی دور و برت عادت نداشتی و غریبی میکردی.

ولی خدا رو شکر بعد از چند روز خوب شدی و شدی یه دختر مهربون و خنده رو و بازیگوش، مثل همیشه.

خلاصه عید خیلی بهمون خوش گذشت، هم کلی از اقوام رو دیدیم هم اینکه از هوای بهاری دزفول حسابی لذت بردیم.

تازززززززززززززه کلی هم عیدی گیرت اومد نفسم.

الانم چند روزه واسه دندونات اذیتی و همش بی تابی میکنی الهی درو بلات بخوره به جونم چی میکشی مامانی. اولین دندونت دقیقا روز تولد 8 ماهگیت مثل یه مروارید بیرون اومد و الانم دومی از پایین داره بیرون میاد. تاحالا شدن 2 مروارید سفید وخوشگل. مامانی فدای خنده هات بشه الهی که چقدر با وجود این دندونات خندیدنت قشنگ تر شده و هر لحظه میخوام که بخورررررررررررررمت.

راستی چند روزه که یاد گرفتی دو دستای قشنگت رو به هم بزنی و دست بزنی. دست دست....اونم با یه دست ثابت یه دست متحرک. (دقیقا شکل همین نی نی)

چشاتو که وا میکنی شروع میکنی به دست زدن  ، حتی وسط گریه هات هم دست میزنی جوجه مامان.ماچ

ازاین به بعد دیگه هر ماجرایی پیش بیاد به لطف خدا برات اینجا مینویسم تا تمام این خاطرات برات بمونه و با خوندنشون بدونی که ما چقدر دوست داشتیم و از بودنت در کنارمون چه لذتی میبردیم ومیبریم ،عشق همیشگی ما....

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

خاله جون
1 اردیبهشت 91 12:18
عکس دایی و زندایی رو خوب اومدی.
مامی ِ گلشید
1 اردیبهشت 91 13:46
راستی...
چقده منو خوشتیب کشیدی


مگه خوشتیپ نیستی زنعمو جون
مامی-امیرحسین
1 اردیبهشت 91 14:25
گلم عسلی رو خودت شیر میدیی؟


آره خودم بهش شیر میدم
مامی-امیرحسین
1 اردیبهشت 91 14:29
مامانی و بابایی ریحانه جون یه پیشنهاد:اگه تولد واسش گرفتین عکسای تولد هر ماهشو بزارین!
وقت کردین به من سر بزنین..


برا تولداش کلی عکس گرفتیم
وبلاگ هنوز کامل نشده قراره یه گزارش تصویری از تولد تا 8ماهگیش بذارم هنوز فرصت نکردم



میشه آدرس وبلاگت رو به من بدی سر بزنم؟
مامان ترنم کوچولو
4 اردیبهشت 91 20:16
سلام به جمع نی نی وبلاگی ها خوش اومدین.خوشحال میشیم به ما هم سر بزنید و بتونیم از تجربیاتتون استفاده کنیم


ممنون از لطفتون. چشم حتما
مامان زهرا نازنازی
4 اردیبهشت 91 20:54